
سمت چپ: شهید عبدالکریم دستفروش آرانی
ما که نتوانستیم عبدالکریم را بشناسیم. وقتی راهنمایی اش شروع شد شب ها می رفت پایگاه. با شهید جدی می رفتند کوچه ها و پست می دادند.یک شب به ماشینی برخوردند که مسلح بودند. بعد از این ماجرا برای گرفتن سلاح رفتند سپاه کاشان. شبها سلاح تحویل میگرفتند و صبح تحویل میدادند. عبدالکریم سه کلاس راهنمایی را در عرض دو سال خواند. جنگ که شروع شد آخر درسش بود. ابتدا برادرش رفت جبهه که در عمیات خرمشهر زخمی شد.
نوشتهشده در ۳۰ اردیبهشت ۹۱ | بدون نظر

شهید امیر حسین نیک روش بیدگلی
« وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَـٰکِنَّ اللَّـهَ رَمَىٰ » انفال/آیه ۱۷
این تو نبودی که تیر انداختی؛ بلکه خدا انداخت.
نوشتهشده در ۲۶ اردیبهشت ۹۱ | بدون نظر

شهید حسین سعیدی پور
حسین از بچگی با همه بچه های دیگرم فرق داشت از نجیبی و ساکت بودنش حتی قبل از اینکه به دنیا بیاید با بچه های دیگرم فرق داشت. هر وقت بیمار می شد اصلاً به ما نمی گفت و اگر کسی هم می گفت ناراحت می شد و می گفت انسان باید کمی خوددار باشد.
۸ سالش بود که رفت مدرسه. توی خانه اصلا درس نمی خوند. خیلی جوش می خوردم ولی وقتی می رفتم مدرسه و سراغ از معلمش می گرفتم می گفتند از بهترین دانش آموزان ماست. حسین می گفت باید سر کلاس توجه کرد و من سرکلاس حواسم را جمع می کنم.یک دفعه در کلاس هفتم و هشتم بود که یک اتاق روبروی کلاسشون بود که سر کلاس نقش همه آن اتاق و خانه روبروی آن را کشیده بود. حسین خیلی هوشش خوب بود.
نقل از مادر شهید
نوشتهشده در ۲۲ اردیبهشت ۹۱ | بدون نظر